مولانا محمد بن احمد بيغمى

13

داراب نامه ( فارسى )

در طالع اين كودك نظر كردم ؛ در وقت ولادت ديدم كه قيقاوس در طالع اين كودك بوده است . اين كودك عظيم رونده و عيارپيشه بوده باشد و بسيار كارهاى بزرگ از دست اين كودك برآيد و خيلى كارهاى عظيم در عالم بكند و در آخر عمر او را سفرى واقع شود كه در آن سفر بمقامى رود كه هرگز قدم آدمىزاد در آن موضع نرسيده باشد و در آن موضع پادشاه شود و در آن پادشاهى بماند . بعد از آن خيلى طيطوس حكيم آن كودك را تعريف كرد و از خرد و دانايى او بگفت . ملك داراب گفت كه نامش چه باشد ؟ طيطوس حكيم گفت : نامش را بهروز نهاديم . بهروز عيارش ميخواندند . ملك داراب مادرش را تربيت كرد . فيروز شاه و فرخ‌زاد و بهروز عيار را مىپروريدند . ايشان بزرگ مىشدند تا فيروز شاه به حد هفت سالگى رسيد . گويند كه بيرون شهر باغى بود ، بغايت جاى خوش و خرم و هواى دلكش ، مانند باغ ارم ؛ آن باغ را جنت‌آباد نام بود . ملك داراب را در آن باغ ايوان عالى بود . حكم كرد كه طيطوس حكيم فيروز شاه را و فرخ‌زاد را در آن باغ تربيت كند و ايشان را تعليم دهد و ايشان را علم درآموزد كه هيچ توانگرى در عالم بهتر از دانستن علم نيست . چنان كه گفته‌اند ، شعر : علم درّيست نيك با قيمت * جهل درديست سخت بىدرمان نيست از علم جز سعادت نفس * نيست از جهل جز شقاوت جان چون فيروز شاه و فرخ‌زاد قابليت داشتند به اندك روزگارى از جملهء علوم و فنون بهره‌ور شدند . چون عمر ايشان به دوازده سال رسيد ملك داراب زورآزماى بربرى را طلب كرد . او را خلعت داد و حكم كرد كه فيروز شاه و فرخ‌زاد را سوارى و نيزه‌بازى و سلاح شورى درآموزد ؛ و [ او ] آنچه سواران را دربايست باشد از اسب تاختن و گوى زدن و تيرانداختن و شمشير بخصم رسانيدن و عمود زدن و كمند انداختن ، آنچه گردان و پهلوانان را بايد ، جمله درآموخت كه در اندك روزگارى به همه علمى از جملهء فنون ذوفنون شدند . در آن باغ عيش ميكردند و نشاط مىنمودند .